جرقه آغاز این سفردر حدود مهرماه 83 بودکه به ذهنمان خطور کرد ولی با توجه به مشغولیتهای درسی که هر دو داشتیم اجرای
این سفر را به زمان فراغت ازتحصیل موکول کردیم. مسیری که ابتدا انتخاب
کرده بودیم کرانه جنوبی دریای خزر و در نهایت صعود به قله سبلان بود اما
با توجه به فصل اجرای این برنامه و نا مساعد بودن هوا در قسمتهای شمالی
کشور بر آن شدیم که استانهای جنوبی کشوررا انتخاب کنیم. با این توصیف
اولین کاری که صورت گرفت تعیین مسیرازروی نقشه که شامل استانهای
یزد-اصفهان-چهارمحال و بختیاری-خوزستان-کهکلویه وبویراحمد –بوشهروفارس بود
و از اردکان شروع وبه شیراز ختم میشد،طول مسیر انتخابی 2200 کیلومتر، که
در مدت30 روز طی میشد و ترکیبی از جاده های اصلی – فرعی و عشایری بود و از
مناطق بیابانی –کوهستانی وساحلی می گذشت.
هدف
از اجرای این سفر را می توان مهمتر از همه شناختن ایران و آشنا شدن با
فرهنگ و اصالت مردم هر منطقه ودیدن زیباییهای هر استان از نزدیک واز سویی
دیگرطی کردن مسیر1700 کیلومتری برای دریافت کارت سایکلوتوریست وهمچنین
تمرینی برای سفرهای دیگر.
با
توجه به زمان انتخاب شده برای شروع این سفر که نیمه دوم فروردین ماه در
نظر گرفته شده بود،از اوایل فروردین ماه شروع به انجام اقدامات قبل از سفر
کردیم ودر ضمن یک سفر دوروزه هم به مناطق کوهستانی اردکان داشتم و علی هم مسیر
مشهد-قوچان رارکاب زده بود.کارهای مربوط به سایکلتوریسم هم درسفر یک روزه
ای که به تهران داشتیم انجام دادیم وفرمهای مربوط به جاده را تحویل گرفتیم
در ضمن معرفی نامه ای از اداره تربیت بدنی اردکان برای اسکانمان در شهرهای
مسیرگرفتیم ، تمام مراحل قبل از سفر بخوبی انجام شده بود و آماده سفر
بودیم.
همان طور که از قبل برنامه ریزی کرده بودیم شروع حرکتمان پنج شنبه18/1/84 ساعت 6:30بود که بعد ازخداحافظی از خانواده سفرمان را آغاز کردیم. در بدو سفر کیلومتر شمار دوچرخه ام از کار افتاد که خوشبختانه با کمی دست کاری درست شد. اولین
پلیس راه مسیر، پلیس راه اردکان بود که ثبت ساعت کرد ومهرمربوطه را در
فرممان زد.مسیر را درپیش گرفتیم، مسیر تا حدودی تکراری بود چون چندین بار
دیگر هم این مسیر را آمده بودم، مسیری نسبتأ صاف که از میان کویر می گذشت.حدود 40 کیلومتر که از اردکان دورشدیم استراحت دو دقیقه ای، خستگی مسیر را از تنمان بیرون کرد. مسیر
همچنان کفی وصاف بود،درطول مسیر مردم ما را به هر نوعی مورد لطف ومرحمت
خود قرار می دادند که باعث دلگرمی ما میشد.کم کم داشتیم به انتهای حوزه
استحفاظی استان یزد وابتدای حوزه استحفاظی استان اصفهان نزدیک می
شدیم،حدود45 کیلومتری نائین توقفی نیم ساعته برای صرف صبحانه داشتیم درضمن
عکسی با تابلو گرفتيم
وسایل
را جمع وجور کرده ، شروع به حرکت نمودیم . نزدیکیهای نائین بود که جاده
دیگر فاقد شانه می شد و این کمی برایمان مشکل بود وچون جاده هم نسبتأ شلوغ
بود مجبور بودیم هر موقع که ماشینی از پشت سر می آمد خود را به شانه خاکی
اندازیم.همین روال ادامه پیدا کرد تا ایست بازرسی نائین که آنجا هم چند
دقیقه ای خوش وبشی با مأموران نیروی انتظامی کردیم و از حرکت ما تعجب
میکردند،باز شروع کردیم به رکاب زدن،در ضمن اینکه آفتاب هم ،چنان نشان
میداد که ظهر شده است،شیب جاده هم کم کم داشت به سمت بالا میرفت که نشان
دهنده ارتفاع بالاتر نائین نسبت به اردکان بود. به
دومین پلیس راه هم رسیدیم و باز ثبت ساعت،(14:30) شیب همچنان به سمت بالا
میرفت که پس از پشت سرگذاشتن یک سروبالایی به اولین شهر مسیرمان،نائین،این
شهر تاریخی در دل کویر رسیدیم،که مستقیما به اداره تربیت بدنی این شهر که
در حاشیه کمربندی قرار داشت،رفتیم و خود را به مسئولین آنجا معرفی کردیم و
آنها هم با خونگرمی پذیرایمان شدند ویک اتاق در ورزشگاه آن شهر در
اختیارمان گذاشتند.همان اتاقی که درسفرقبلی مان به این شهرهم در اسکان پیدا کرده بودیم وخلاصه اولین روز سفرمان چنین رقم خورد.
...
روز دوم می بایست مسیر نائین-اصفهان را رکاب بزنیم ،اما دنده چرخ علی دچار
مشکل شده بود وحدود دو ساعتی درگیر آن شدیم تا درست شد. ساعت 9:45 بود که نائین را ترک کردیم و مسیر اصفهان را در پیش گرفتیم،ابتدای مسیر،جاده با شیب نسبتا ملایمی
به سمت بالا می رفت که هر چه جلوتر می رفتیم شیب بیشترمیشد،با این وجود
مسیر را در پیش گرفته بودیم و می رفتیم وهر دو ساعتی که رکاب می زدیم پنج
دقیقه ای استراحت می کردیم چون جاده نسبتا شیب دار بود وقتمان را زیاد
گرفت ، شیب به بالا همچنان ادامه داشت (گردنه ملا احمد) ، که بعد از حدود
3.5 ساعت رکاب در شیب ، مسیرحالت کمی شیب دار و کفی پیدا کرد که توانستیم
مقداری از وقتمان که در سروبالایی گرفته شده بود در اینجا جبران کنیم.در
این مسیر بر خلاف مسیر روز قبلمان شهر و روستا بیشتر و با فاصله نسبتا
کمتر از هم قرار داشتند ،هما آباد وتودشک را پشت سر گذاشتیم ونرسیده به
کوهپایه در محلی بنام جزه میهمان یک تعمیرکار شدیم که ما را به نوشیدن چای
دعوت کرد ودر ضمن چون ایام اربعین حسینی بود و در آنجا مرسوم است که غذای
نذری می پزند ما نیز قسمتمان این بود که از این غذا بخوریم،بعد ازحدود 45
دقیقه ای که استراحت کردیم با گرفتن عکسی یادگاری مسیر را در پیش گرفتیم .
60 کیلومتری از مسیر باقی مانده بود وساعت هم 14:30 .
کوهپایه را هم که یکی دیگر از شهرهای در مسیر بود پشت سر گذاشتیم،جاده همچنان صاف با شانه آسفالته نسبتا خوب وما همچنان پا در رکاب پیش بسوی اصفهان. اینجا هم مردم به هر صورت ممکن ما را مورد لطف خود قرار میدادند که خستگی را از تنمان بیرون میکرد.
شهر سگزی را هم که در 40 کیلومتری اصفهان است را پشت سر گذاشتیم ،پلیس راه سوم مسیر بعد از سگزی بود که آنجاهم ثبت ساعت کردیم و بدون هیچ توقفی به ادامه مسیر پرداختیم چون هنوز 35 کیلو متری تا اصفهان باقی مانده بود. هرچه به اصفهان
نزدیک می شدیم به شلوغی جاده افزوده می شد که می بایست بیشتر احتیاط کنیم.
ساعت19 بود که به ابتدای شهر اصفهان رسیدیم ولی هنوز تا محل اسکانمان
مسافت زیادی باقی مانده بود،در طول مسیرتامحل اسکانمان هم مردم با
سوالهایی همچون از کجا و به کجا و...؟ ما را همراهی میکردند.
هوا
هم تاریک شده بود ولی هنوز ما به خوابگاه نرسیده بودیم،ساعت 20:30 بود که
به چهارراه تختی اصفهان که همان محل اسکانمان بود رسیدیم و خود را به سرای
ورزشکاران معرفی کردیم، پس از تحویل اتاق وپیاده کردن وسایل از دوچرخه
بدون هیچ معطلی به استراحت پرداختیم. آن شب شام
راهم چون شنیده بودیم که بریانی اصفهان معروف است بریانی خوردیم که خوشمزه
بود.بعد از صرف شام هم به خوابگاه آمدیم و به استراحت پرداختیم.
طبق برنامه ریزی قبلی مدت اقامتمان را در اصفهان دو روز در نظر گرفته بودیم. بهمین
منظور روز سوم سفرمان را به گشت وگذار در اصفهان وبازدید از بناهای
تاریخی،همچون سی وسه پل - پل خواجو- میدان نقش جهان و کاخ چهل
ستون اختصاص دادیم..
یکشنبه 21/1/84 ساعت 7صبح بود که سرای ورزشکاران را ترک و بسمت بروجن حرکت کردیم ، درضمن در مسیر با سی وسه پل عکسی گرفتیم.
هوا
هم ابری بود وبعد از مدتی نم نم باران هم شروع به باریدن کرد وبهمین منظور
توقفی کوتاه داشتیم تا وسایلمان را داخل پلاستیک بگذاریم .باران هم همچنان
درحال بارش بود ولی نه آن حدی که مانع ازحرکتمان شود. اصفهان هم با تمام
خاطرات خوشی که ازش داشتیم ترک ومسیر بروجن را در پیش گرفتیم.35کیلومترکه
از اصفهان گذشتیم در پلیس راه مسیر ثبت ساعت کردیم.هرچه جلو تر می رفتیم ،
شیب جاده هم بسمت بالا بیشتر می شد واین طبیعی بود چون داشتیم وارد استانی
می شدیم که معروف است به بام ایران(چهارمحال وبختیاری). از شهرهای فولاد
شهر، لنجان وهمچنین مجتمع ذوب آهن اصفهان گذشتیم .
هوا
هم همچنان ابری بود ولی بارش باران بند آمده بود وما مشغول رکاب زدن. در
مسیر به چوپانی بر خوردیم که از دیدن ما بسیار خوشحال شد ، چون او هم عاشق
دوچرخه سواری بود و چندین بار مسیرهای درون استانی را رکاب زده بود،با
خداحافظی از او مسیر را در پیش گرفتیم.شواهد گویای این بود که مسیرهای
کوهستانی را در پیش روی داریم وهمین طورهم شد،که وقتی وارد جاده های
کوهستانی شدیم وزش باد در جهت مخالف حرکت ما، شروع به وزیدن کرد که کار را
یکخورده ای برایمان سخت کرد.حدود یکساعت ونیمی طول کشید تا این گردنه را
پشت سر گذاریم.بالای گردنه انتهای حوزه استحفاظی استان اصفهان و ابتدای
حوزه استحفاظی استان چهارمحال وبختیاری بود.
سرو
پایینی از اینجا دیگر شروع میشد ولی ما مجبور بودیم رکاب بزنیم چون باد در
جهت مخالف می وزید. سه راهی شهرکرد هم پشت سرگذاشتیم باد همچنان در حال
وزش بود وباعث کندی حرکتمان شده بود ، حدود ساعت 15:30 توقفی کوتاه داشتیم
تا ناهارمان را که بیسکویت بود میل کنیم وبدون هیچ معطلی مسیر بروجن را در
پیش گرفتیم چون هنوز 30کیلومتری تا بروجن باقی مانده بود وبا وجود وزش
چنین بادی سه ساعتی طول میکشید.حدود ساعت 19 بود که به بروجن رسیدیم وبا
راهنمایی مردم مستقیما به اداره تربیت بدنی بروجن رفتیم وآنها هم با آغوشی
بازپذیرای ما شدند ویک سوئیت را در اختیارمان قرار دادند ، بعد از
استراحتی کوتاه برای خرید وسایل شام به شهر رفتیم وآنها را تهیه کرده وبه
خوابگاه برگشتیم.خلاصه این روز پر کار ما که حدود 12 ساعت رکاب بود چنین
سپری شد.
استان زیبای چهار محال وبختیاری
... فردای آنروز پس ازصرف صبحانه وجمع وجور کردن وسایل وتشکر از مسئولان تربیت بدنی بروجن،به طور اتفاقی با
یکی از اعضای تیم دوچرخه سواری بروجن آشنا شدیم که از حرکت ما استقبال کرد
ودر مورد مسیری که درپیش داشتیم،راهنمایی های لازم را بعمل آورد،چون خودش
قبلا این مسیر را رکاب زده بود.حدود ساعت 8 بود که بروجن
را به مقصد چغاخور را ترک کردیم. جاده بسیار قشنگی داشت و کوههای اطراف
جاده هنوز پوشیده از برف بودند، در ضمن باد سردی درحال وزش بود. 25
کیلومتری که از بروجن گذشتیم به یک سه راهی رسیدیم که مسیربلداجی و چغاخور
از آن جدا می شد،مسیر را در پیش گرفتیم وبا عبور از چندین روستا که در
نزدیکی هم قرار داشتند به بلداجی ، شهر گز رسدیم. توقفی کوتاه برای خرید
گز وباز ادامه مسیر. وزش باد در جهت مخالف مانع ازحرکتمان میشد ولی با این وجود پا در رکاب گذاشتیم وحرکت کردیم. در بین مسیر امامزاده ای است که اهالی احترام خا
صی برایش قائل هستند (امامزاده حمزه علی) در نزدیکی امامزاده استراحتی
کوتاه وصرف ناهار(بیسکویت) خستگی را ازتنمان بیرون کرد. وزش باد همچنان
ادامه داشت و ما در حال رکاب زدن.
حدود
ساعت 15 بود که به دهستان چغاخور و تالاب بین المللی چغاخور رسیدیم،از
اهالی جویای یک محل برای اتراق در کنار تالاب شدیم که ما را راهنمایی
کردند. بعد از یک استراحتی کوتاه ،شروع به برپایی چادرو پیاده کردن وسایل از دوچرخه
شدیم ولی باد امان نمیداد. بهر طریق ممکن چادر را در باد برپا کردیم وتمام
وسایل را به داخل چادر منتقل کردیم. بعدازظهر زیبایی بود در کنار تالاب
چغاخور، وزش باد هم کم کم داشت کمتر می شد .خلاصه آن شب را در دامن طبیعت
و کنار این تالاب به صبح رساندیم
چون مسافتی تا اردل نداشتیم ، عجله ای برای حرکت نبود. با گرفتن چندین عکس یادگاری ا ز این تالاب زیبا به سمت اردل حرکت کردیم. تا اینجای مسیر
برایم تکراری بود چون قبلا این مسیررا با موتورسیکلت آمده بودم ولی از
اینجا به بعد دیدن ندیده ها بود که زیبایی خاصی برایمان داشت.در این مسیر
چندین تالاب دیگر هم وجود دارد که به بزرگی وزیبایی چغاخور نیستند . وجود
این تالابها در کنار جاده زیبایی خاصی را به جاده داده اند. بعد از پشت سر
گذاشتن گردنه ناغان به پلیس راه ناغان رسیدیم که ثبت ساعت کردیم. بعد از
استراحتی کوتاه در پلیس راه ،مسیر اردل را در پیش گرفتیم.ساعت 13:30 بود
که به اردل و اداره تربیت بدنی آن شهر رسیدیم که مسئولان تربیت بدنی با
خونگرمی پذیرای ما شدند و ناهار را مهمان آنان
بودیم. بعد از ظهر آن روز به سطح شهر رفتیم و گشت وگذاری در شهر داشتیم.شب
نیز مهمان اداره تربیت بدنی ، با حضور مسئولان آن اداره در خانه معلم آن
شهر بودیم که خوش گذشت.
مناطق کوهستانی چهارمحال و بختیاری
...فردای آنروز با تمام خاطرات خوشی که از اردل و مهمان نوازی آنها دیده
بودیم ، اردل را به مقصد چمن گلی و منطقه بازفت ترک کردیم . اینجا باز
زیباییهای جاده قابل تحسین بود و خستگی را از تنمان بیرون می کرد.
مسیر
را در پیش گرفته بودیم و چون جاده ای نسبتا فرعی بود از شلوغی جاده هم
کاسته شده بود . در مسیرهنگام عبور از بخش دشتک مورد استقبال مسئول تربیت
بدنی آنجا قرار گرفتیم. از دشتک به بعد وارد مناطق کوهستانی و برفگیر می
شدیم که اهالی و روستاییان منطقه از سردی هوا و سختی مسیری که در پیش داشتیم با ما درد دل می کردند ولی ماعزممان را برای رفتن جزم کرده بودیم .
به
علت شیب نسبتا زیادی که جاده داشت به کندی مسیر را در پیش گرفته بودیم و
استراحت های یک دقیقه ای در مسیر خستگی را از تنمان بیرون می کرد . با
گرفتن چندین عکس از این منطقه زیبا با کوههایی پوشیده از برف و رودخانه
های خروشان زیبایی منطقه را در ذهنمان ماندگار کردیم . ساعت حدود 12:30
بود که به ابتدای گردنه چری رسیدیم، گردنه ای به طول تقریبی 3 کیلومتر که
با پیچ و خمهای زیاد کوه را دور زده و به بالای کوه می رسد . برفهای نسبتا
زیادی که در کنار جاده روی هم انباشته بودند حاکی از برفگیر بودن این جاده
در زمستان بود . خلاصه با دنده سبک و روش زیگزاگی شیبهای گردنه را پشت سر
گذاشتیم و به بالای گردنه که رسیدیم مهمان راهدار آن گردنه شدیم و با صرف
چای در آن لحظه تمام خستگی مسیر را از تنمان بیرون کردیم . از آنجا به بعد
شیب به سمت پایین میشد که می بایست دقت کافی را در این مسیر داشته باشیم
این جاده از میان جنگل های بلوط می گذشت .
در
نزدیکی های چمن گلی مورد استقبال مسئول تربیت بدنی آن بخش قرار گرفتیم که
با همراهی ایشان مسیر چمن گلی را که حدود 3 کیلومتر باقی مانده بود در پیش
گرفتیم . در بدو ورود به منطقه به اداره جهاد کشاورزی چمن گلی رفتیم و
استراحتی کوتاه در آنجا داشتیم ، شب نیز مهمان مسئول تربیت بدنی آن بخش
بودیم . در این منطقه چیزی که برایمان جالب بود
فراوانی کرفس کوهی که جمع آوری آن منبع درآمدی برای اهالی آن منطقه بود .
آنروز هم روز نسبتا پرکاری برایمان بود که حدود 120 کیلومتر رکاب زدیم که
70 کیلومترآن را در جاده های شیب به بالا می آمدیم.
مناطق زیبای عشایرنشین
...
از اینجای سفر به بعد دیگر مسیرهای عشایری سفرمان شروع می شد و خوشبختانه
وقت سفر ما به این منطقه، مصادف با کوچ عشایر بود که می توانست زیبا باشد
. فردای آن روز با تشکر از مسئولان منطقه راهی مناطق عشایرنشین شدیم، و در
طول مسیر به چندین روستای عشایرنشین برخوردیم که عشایر منطقه ما را مورد
لطف خود قرارمیدادند.
اما
متاسفانه وجه مشترکی که در تمام منطقه دیده شد، فقر بود که جا دارد
مسئولان مربوطه عنایت لازم را نسبت به این منطقه داشته باشند . در مسیر با
اکیپ کارکنان کمیته امداد نیز برخوردیم که از مسیری که انتخاب کرده بودیم
تعجب کردند و در عین حال از حرکت ما استقبال کردند . ناهار که مانند
روزهای قبل بیسکویت بود در کنار رودخانه، میل کردیم . هنوز 30 کیلومتری تا
کمپ جهاد نصر که قرار بود شب را در آنجا بمانیم باقی مانده بود . ما نیز
پا در رکاب مسیر را در پیش گرفته بودیم . چندین گردنه ای را که در مسیر
بود پشت سر گذاشته بودیم که حضور مسئولان تربیت بدنی اردل، که با یک
دستگاه آمبولانس به محل آمده بودند، ما را غافلگیر کردند . در بالای گردنه
توقفی کردیم وبا حضورآنها به صرف چای، پرداختیم .
15
کیلومتری تا جای اسکانمان باقی مانده بود که با همراهی آنها مسیر را در
پیش گرفتیم اما چون بقیه مسیر شیب به سمت پایین بود، این مسافت را در مدت
کوتاهی، طی کردیم . طبق برنامه ریزی قبلی، که قرار بود در کمپ جهاد نصر
اتراق کنیم، اما وقتی به آنجا رسیدیم، به پیشنهاد نگهبان آنجا، راهی
روستای چلو و زاووت که امکانات بیشتری از آنجا داشت، شدیم این در حالی بود
که به انتهای حوزه استان چهار محال و بختیاری و ابتدای حوزه استان خوزستان
رسیده بودیم ضمنا همانطور که پیش بینی کرده بودیم به ابتدای اولین بخش از
راههای خاکی سفرمان، رسیدیم و از اینجا به بعد، تا رسیدن به شهرستان لالی،
بایستی مسیرهای خاکی کوهستانی را رکاب بزنیم . به هر ترتیب مسیر روستای
عشایرنشین چلو و زاووت را در پیش گرفتیم، مسیری سنگلاخی با شیب نسبتا زیاد
به سمت پایین که در چند مورد نزدیک بود که تعادل دوچرخه هایمان، به هم
خورد و حادثه آور باشد که خوشبختانه چنین اتفاقی نیفتاد .
در
راهی که می رفتیم، با چندین ایل در حال کوچ برخورد کردیم و همه در حیرت
بودند که کیستیم و از کجاییم . حوالی ساعت 18 بود که به روستای چلو و
زاووت رسیدیم و با صرف عصرانه، همراه با مسئولان اردل و خداحافظی و تشکر
بسیار از آنها، راهی دبستان روستا شدیم و شب را مهمان معلمان آن روستا
بودیم .
مسیرهای کوهستانی خوزستان
...
صبح چون از سختی مسیر و وقتگیر بودن مسیری که در پیش داشتیم با ما سخن می
گفتند ، ساعت 7 بود که روستا را ترک و راه را در پیش گرفتیم. هوا نیز
گرفته بود و هر از گاهی نم نم باران را داشتیم . آنروز هم شاهد
کوچعشایربودیم که بسمت منطقه بازفت می رفتند و جالب اینکه وقتی فهمیدند ما
از منطقه بازفت می آییم ،جویای پوشش گیاهی آن منطقه شدند. همچنان مسیر را
در پیش گرفته بودیم وپس از عبور از چند گردنهُ کوهستانی به دهستان شین بار(شیرین بهار)رسیدیم.
بعداز
این دهستان یک دو راهی بود که یک مسیر به مسجد سلیمان می رفت ونزدیکترهم
بود و از سمت دیگربه لالی ، ما مسیری که به لالی می رفت را انتخاب کرده و
در پیش گرفتیم. باز در این منطقه اهالی ازانتخاب مسیر ما تعجب می کردند و به هر نوعی ما را از رفتن به این مسیر بازمی داشتند ولی ما مسیر را ادامه دادیم. پس
از عبور از سه رودخانه به گردنه ای رسیدیم که به هشت پیچ معروف بود، اینجا
چون شیب نسبتا زیاد و جاده هم سنگلاخی بود مجبور شدیم پیاده دوچرخه ها را
حمل کنیم که در این حین بچه های عشایر هم به کمکمان آمدند . 
در مسیر
هم با یک خانواده عشایری عکسی یادگاری گرفتیم . هشت پیچ را که تمام کردیم،
بالای گردنه بودیم . منظره ای بسیار زیبا از کوهها و جنگل های بلوط که
زیبایی خاصی را به منطقه بخشیده بود . پس از طی مسافتی باز مهمان عشایر
بودیم که ما را با چای و دوغ و نان پذیرایی کردند، بعد از استراحت کوتاهی
که در آن محل داشتیم با آنها خداحافظی کرده و مسیر را در پیش گرفتیم .
جاده نسبتا شیب به پایین بود و بعلت خاکی بودن مجبور بودیم که دقت زیاد داشته باشیم. در این چند روز از اهالی، واژه تنگ منار را زیاد شنیده بودیم و از سختی آن زیاد برایمان گفته بودند .
به
تنگ منار هم رسیدیم، کم کم آثاری از آسفالت سرد هم در جاده دیده می شد،
جاههایی که آسفالت بود را سواره طی می کردیم و قسمتهایی که سیل برده بود
مجبور بودیم پیاده دوچرخه ها را حمل کنیم . بعد از حدود یک ساعتی تنگ منار
را هم که این قدر تعریفش را شنیده بودیم، پشت سر گذاشتیم . ولی انصافا
شیبش هم زیاد بود، از تنگ منار به بعد جاده شیب به پایین بود که بایستی
دست به ترمز بوده و نهایت دقت را داشته باشیم . ساعت حدود 4 بعد ازظهر بود
و ما هنوز مشغول رکاب زدن تا خود را به روستای دلی محمد حسین خان، برسانیم
. در راه باز با صرف چای مهمان یک خانواده عشایری شدیم و چون می بایست تا
هوا روشن است، به دلی محمد برسیم، زودتر از آنها خداحافظی کرده
و راهی شدیم . جاده های واقعا زیبا و بکری بود که شاید فقط عشایر را به
خود دیده بود . با طی چندین کیلومتر از مسیر باز مهمان نوازی عشایر در
منطقه تنگ بابا احمد، ما را از حرکت بازداشت و چند دقیقه ای را، مهمان
آنها بودیم و آنها هم از مسیری که انتخاب کرده بودیم تعجب می کردند . تا
روستای دلی محمد، 5 کیلومتری بیشتر باقی نمانده بود که با راهنمایی و
همراهی یکی از همین عشایر، مسیر دلی محمد را در پیش گرفتیم و ساعت حدود
18:30 بود که به دلی محمد و مدرسه آن روستا رسیدیم که آن شب را نیز مهمان
معلمان با صفای روستا بودیم . آن روز از سفرمان نیز با تمام سختی هایی که
در راه، مردم از آن سخن گفته بودند و شنیده بودیم، به سلامتی پشت سر
گذاشتیم .
دوچرخه سواری زیر باران
فردای
آنروز با بدرقه معلمان روستا مسیر لالی را در پیش گرفتیم ، هوا هم ابری
بود واحتمال اینکه باران ببارد بود ، بهمین دلیل توقفی کوتاه داشتیم و
وسایل را با نایلون بسته بندی کردیم تا مانع از نفوذ آب شود.نیم ساعتی از
حرکت نگذشته بود که باران شروع به باریدن کرد و هر چه زمان می گذشت بر شدت
باران افزوده میشد وما نیز در زیر باران مشغول رکاب زدن که تجربه مفیدی
برایمان بود. خلاصه بهر ترتیب مسیررا در پیش گرفته بودیم و پیش می رفتیم ، گل ولای مسیر هم تا حدودی مانع از حرکت ما می شدند. پس از طی حدود 35 کیلومتری که در جاده های کوهستانی ودر ریزش باران رکاب زده بودیم ، از شیب جاده کاسته و همچنین ریزش باران هم کمتر شد . با دوچرخه و وسایلی گل آلود، همچنان در حال رکاب زدن بودیم وساعت هم حدود 15 بود . 10کیلو متری مانده
به لالی جاده آسفالته میشد و اولین مرحله از جاده های خاکی وکوهستانی ما
در همین جا به پایان رسید. ساعت 16:30 بود که به لالی رسیدیم و مستقیم به
اداره تربیت بدنی آن شهر رفتیم و در آنجا اسکان پیدا کردیم . بعد از
استراحتی کوتاه تمام وسایل و دوچرخه ها را شستیم ، واین روز از سفر ما هم
چنین سپری شد .
مسیر بعدی ما لالی به دزفول بود که در ابتدای مسیر چندین گردنه را پشت سر گذاشتیم و حوالی ظهر
بود که به سردشت رسیدیم و بدون هیچ توقفی مسیر را ادامه دادیم ، در ادامه
مسیر هم به یک گردنه با شیب نسبتا زیاد رسیدیم که در ابتدای گردنه در زیر
سایه تک درخت استراحتی کردیم و بعد هم به روش زیگزاگی گردنه را بالا رفتیم
، خوشبختانه مسیر بعد از گردنه شیب ملایمی داشت ولی
از بد شانسی باد را در مقابل خود داشتیم . حدود 30 کیلومتری تا دزفول باقی
مانده بود که وارد دشت شدیم واز کوه که این چند روز زیاد با آن سروکار
داشتیم خبری نبود. قبل از دزفول، مزارع سبزی و صیفی جات در دو طرف جاده
زیبایی خاصی را به مسیر داده بودند. ساعت 18 بود که به دزفول رسیدیم و از
مردم جویای اداره تربیت بدنی شدیم که بواسطه همین امر با فردی آشنا شدیم
که پیاده سفر می کرد واز حرکت ما هم استقبال کرد.(آقای پور رکنی)
طبق
برنامه مدت اقامتمان در دزفول دو روز بود که در این دو روز هم درشهر گشتی
زدیم و هم بازدیدی از سد خاکی کرخه داشتیم که بسیار جالب بود.ادامه دارد...
...
با تمام خاطراتی که از دزفول داشتیم این شهر را به قصد شوش ترک کردیم .
آنروز مسافت کمی را می بایست تا شوش رکاب بزنیم (30 کیلومتر)،حوالی ساعت
11:30بود که به شوش واداره تربیت بدنی آن شهرستان رسیدیم ومورد استقبال
گرم رئیس تربیت بدنی و مسئول دوچرخه سواری شوش قرار گرفتیم. بعدازظهر آنروز هم گشتی در شهر داشتیم وازجاهای دیدنی این شهربازدید بعمل آوردیم. 
قراربود مقصد بعدی ما چغازنبیل باشد و یک روزی هم در آنجا اتراق داشته باشیم ولی به پیشنهاد مسئولان تربیت بدنی شوش
قرار شد که مسیر را ادامه داده و به شوشتر رویم . حوالی ساعت 8 صبح، با
همراهی یکی از اعضای تیم دوچرخه سواری خوزستان و رئیس هیئت دوچرخه سواری
شوش مسیر شوشتر را در پیش گرفتیم .
جاده
نسبتا شلوغی بود اما به واسطه بزرگراه بودن در شانه راه حرکت می کردیم .
به سه راهی چغازنبیل که رسیدیم همراهانمان با ما خداحافظی کردند و ما مسیر
25 کیلومتری چغازنبیل را که از جاده های اختصاصی حمل نیشکر می گذشت در پیش
گرفتیم . در دو طرف این جاده کشتزارهای نیشکر بود و چندین شرکت کشت و صنعت
نیشکر هم در طول این جاده وجود داشت . ساعت 11:30 بود که به چغازنبیل
رسیدیم و پس از گردشی یک ساعته در محل و گرفتن عکس یادگاری محل را ترک و
راهی شوشتر شدیم .
در ادامه مسیر توقفی کوتاه در محل ایست بازرسی شرکت کشت و صنعت هفت تپه، داشتیم . هوای جنوب هم کم کم داشت خودی نشان می داد و رو به گرمی بود، با این وجود ما در حال رکاب زدن برای رسیدن به
شوشتر بودیم . حوالی ساعت 4 بود که به آنجا رسیدیم و راهی ورزشگاه که محل
اسکانمان بود، شدیم . بعد از ظهر آنروز هم بعد از استراحتی چند ساعته به
شهر رفتیم که بر حسب اتفاق با رئیس هیئت دوچرخه سواری شوشتر، آشنا شده و
به اصرار ایشان شب را مهمان آنها بودیم .
فردای
آنروز با جمع و جور کردن وسایل آماده حرکتی دیگر شدیم و این دفعه پیش به
سوی هفتگل، که رئیس دوچرخه سواری شوشتر هم قسمتی از مسیر را با ما آمد.
جاده هفتگل، نسبتا فرعی بوده و بیشتر مخصوص ماشین های شرکت
گاز می باشد . در طول جاده هم ایستگاههای تقویت فشار گاز، وجود داشت که
استراحتی کوتاه هم در آنها داشتیم . چیزی که برای ما جالب بود در فواصل
نزدیک به هم در کنار جا ده شعله ای از گاز می سوخت و بوی گاز هم کل منطقه
را فرا گرفته بود .
به هفتگل هم که رسیدیم مورد استقبال گرم مسئولان تربیت بدنی آن شهر قرار گرفتیم . شهر بعدی مسیرمان باغ ملک بود که زیاد از این شهر شنیده بودیم . باغ ملک
شهریست کوهپایه ای که نسبت به دیگر مناطق خوزستان از آب و هوای بهتری
برخوردار می باشد و به همین منظور مورد نظر مردم می باشد . صبح جمعه بود
که هفتگل را به مقصد باغ ملک ترک کردیم، جاده هم
با شیب نسبتا ملایمی به سمت بالا می رفت . مسافتی حدود 60 کیلومتری که بین
این دو شهر بود را در مدت 5 ساعت رکاب زدیم و ساعت 13:15 بود که به باغ ملک رسیدیم و از آنجا به تربیت بدنی و ورزشگاه آن شهر رفته و در آنجا اسکان یافتیم . مدت اقامتمان در باغ ملک دو روز بود که به استراحت و بازدید از دوچرخه ها اختصاص دادیم .
ورود به کهکیلویه و بویر احمد
به باحالترین روزهای سفر رسیدیم
....مسیر
بعدی ما طرف صیدون بود که با هر کس درباره این مسیر، صحبت می کردیم می
گفتند بن بست است و راهی نیست که از آنجا وارد استان کهکیلویه و بویر احمد
شد، ولی ما راه را از روی نقشه پیدا کرده بودیم . با این وجود صبح ساعت
7:30 بود که باغ ملک را ترک کرده و مسیر صیدون را در پیش گرفتیم . مسیر
این شهر از جاده اصلی باغ ملک – اهواز جدا می شد و می توان گفت یک جاده
فرعی بود، در این مسیر هم چندین نفر از بن بست بودن مسیر برایمان می گفتند
ولی ما می دانستیم راههای کوهستانی و عشایری وجود دارد . ساعت 11:30 بود
که به صیدون رسیدیم و بدون هیچ توقفی در آنجا مسیر دیشموک را جویا شدیم،
مسیر را مشغول رکاب زدن بودیم که یکی از اهالی روستای رودزیر، با احترام و
تعارف زیاد ما را به خانه خود دعوت کرد و ناهار را مهمان آنها بودیم . بعد
از ناهار و کمی استراحت، ساعت 14:30 بود که رودزیر را به مقصد تنگ چویل که
از آنجا به دیشموک می رفت، ترک کردیم . بعد از این روستا بود که وارد
دومین مرحله از جاده های خاکی و کوهستانی سفرمان شدیم و می بایست چند روزی
را در این جاده ها رکاب بزنیم . ابتدای این جاده، با شیب نسبتا زیاد به
سمت بالا می رفت که عبور از این جاده نسبتا وقتگیر بود . در حین عبور از
این گردنه هم با چندین نفر از اهالی این منطقه برخورد کردیم و جزو اولین
گروهی بودند که بن بست نبودن این جاده را تصدیق کردند .
هر
چه جلوتر می رفتیم جاده هم شیب به بالا می گرفت و به زیبایی جاده افزوده
می شد . کوههای پوشیده از جنگل های بلوط که واقعا مناظر زیبایی را بوجود
آورده بودند . از آنجا به بعد جاده با شیبی تند به پایین می رفت و بایستی
نهایت دقت را داشته باشیم، مخصوصا سر پیچ ها . خلاصه حدود 45 دقیقه ای فقط
دست به ترمز به سمت پایین می آمدیم . پس از پشت سر گذاشتن چندین خانه
عشایری به تنگ چویل رسیدیم که آنجا هم باز مهمان معلمان باصفای روستا شدیم
. شب زیبایی بود، در روستایی با مردم مهمان نواز و خونگرم، ولی آنجا هم
متاسفانه فقر گریبانگیر مردم آن منطقه بود . صبح با گرفتن چندین عکس
یادگاری از معلمان و دانش آموزان عشایری، راهی شدیم . معلمان نیز از سختی
مسیری که در پیش داشتیم، برایمان می گفتند . با راهنمایی یکی از همین
معلمان، مسیر مالرویی که بایستی برویم را یاد گرفتیم
. برای رسیدن به این جاده مالرو، بایستی از رودخانه ای عبور می کردیم . به
همین منظور تمام وسایل را از دوچرخه ها پیاده کرده و طی چند سری آنها را
به آن سوی رودخانه بردیم که در این حین چندین بار دمپاییمان را آب برد که
خوشبختانه توانستیم آن را از آب بگیریم .
در
آن لحظه، یکی از بچه های روستا که برای کمک به ما آمده بود، کفشهای ما را
برداشت تا از رودخانه عبور دهد ولی در میان رودخانه، تعادل او به
هم خورد و کفشها را به آب داد و هر چه تلاش کردیم آنها را بگیریم
نتوانستیم و اینجا بود که یخورده مسئله مشکل شد، همین که کفش ها و جورابها
را آب برده بود و هم فقط یک دمپایی برای ادامه مسیر داشتیم . باز اینجا
بود که معلم روستا، که برای چگونگی انجام کار ما برای عبور از رودخانه پیش
ما آمده بود، لطف کرد و دمپاییش را به ما داد .
حال
می بایست این مسیر مالرو را با دمپایی و این دوچرخه ها طی کنیم . مسیری که
کوه را بالا می رفت با شیبی نسبتا زیاد و سنگلاخی، خلاصه اول کارهر کدام
جداگانه دوچرخه هایمان را بالا می بردیم که هم وقتگیر بود و هم مسافت
کمتری طی می شد .بهمین منظور دوچرخه ها راجداگانه بردیم ،به این صورت که
یک دوچرخه را مسافتی با هم می بریدم وبرمی گشتیم ودوچرخه دیگر را بالا می بردیم .
ساعت نیز حدود 13بود و گرمی هوا هم بود. در حال استراحت بودیم که از دور یکی از اهالی روستای بالایی را دیدیم که بسمت ما می آمد . خلاصه بعد از مدتی که
به ما رسید،تعجب کرده بود که از کجا آمده ایم و برای چه از این مسیر. با
کمک او دوچرخه ها را بالا بردیم که وقتی بالاتر رفتیم بچه های آن روستا هم
به کمک ما آمدند ، که براستی اگر آنها نبودند ساعت ها می بایست این تنگه
را بالا می آمدیم. درضمن از اینجای مسیر دیگر وارد استان کهکیلویه
وبویراحمد شدیم .بالای تنگه،روستای سردو بود،که آنجا هم ما را مهمان
کردند(مهمان همان فردی که در بالا اوردن دوچرخه ها به ما کمک کرد) این
تنگه را که مسافتی درحدود یک کیلو متر ،اما اختلاف ارتفاعی در حدود
1000متر داشت که در مدت 3ساعت بالا آمدیم.بعد از استراحتی که در خانه آن
روستایی داشتیم،مسیر را در پیش گرفتیم. از اینجا به بعد مسیر راحتتر میشد
وتا روستای اسفندان که قرار بود شب را آنجا بمانیم
،مسافتی در حدود 15 کیلومتربود.حدود ساعت 17 بود که به اسفندان رسیدیم
وباز مهمان معلمان روستا. در مسیراسفندان که می آمدیم تپه های پوشیده شده
ازگندم زیبایی خاصی را به جاده داده بودند.
شب راهم در دبیرستان روستا با معلمان باصفای روستا،خاطرات خوشی را رقم زدیم وخیلی خوش گذشت.
....فردای آنروز می بایستی مسافت 120کیلومتری را تا دهدشت رکاب
بزنیم به همین منظور ساعت 8 بود که روستای اسفندان را ترک کردیم و مسیر را
در پیش گرفتیم، باز مسیر های زیبا و دلربا و بکر . بعد از عبور از چندین
روستا به شهر قلعه رئیسی رسیدیم . در اینجا بود که مسیرهای خاکی ما هم
تمام شد و وارد آسفالت شدیم . 5 کیلومتری که از قلعه رئیسی گذشتیم در یک
جای با صفا اتراقی کوتاه برای صرف ناهار (بیسکویت و شربت) داشتیم . طبیعت
استان کهکیلویه و بویر احمد هم مانند چهار محال و بختیاری ترکیبی از کوه و
جنگل و رودخانه بود که زیبایی خاصی را به مسیرمان داده بودند . جاده هم با
شیبی نسبتا ملایم، به بالا می رفت . ساعت 16 بود که به ابتدای گردنه ای
رسیدیم که مردم نیز قبلا از این گردنه برایمان گفته بودند . حدود 2 ساعتی
درگیر این گردنه بودیم که بعد از این وارد دهدشت می
شدیم و تا خود دهدشت همین جور جاده کفی بود . ساعت 19 بود که به دهدشت
رسیدیم و در خوابگاه ورزشکاران آن شهر اتراق کردیم . در ضمن در این مسیر
همه از نداشتن کفش و جوراب، تعجب کرده بودند که به آنها جریان را توضیح می
دادیم . آن شب، بعد از کمی استراحت به سطح شهر رفتیم تا کفش بخریم ولی از
شانس ما تمام مغازه ها بسته بود و مجبور شدیم فردا صبح، کمی دیرتر حرکت
کرده تا بتوانیم کفش بخریم . فردای آن روز بعد از جمع و جور کردن وسایل ابتدا به بازار رفتیم برای خرید کفش و از آن طرف به سمت بهبهان حرکت کردیم . مسافتی در پیش داشتیم حدود 70 کیلومتر بود که ضمنا در این مسیر از کهکیلویه و بویر احمد خارج و به خوزستان وارد می شدیم .
در پلیس راه بهبهان ثبت ساعت کردیم و ساعت 12:30 بود که به بهبهان رسیدیم . هوا نیز نسبتا گرم بود . بعد از ظهر آنروز، گشتی در بهبهان زدیم و وسایلی را که برای ادامه سفر لازم بود، تهیه کردیم .
....بندر دیلم، مقصد بعدی ما بود که بدین منظور ساعت 7:30 بود که بهبهان را به مقصد بندردیلم ترک کردیم .
جاده کفی بود که در نزدیکی های دیلم، شیب به بالا می شد که آنها را پشت سر گذاشتیم و حوالی ساعت 12:30 بود که به بندر دیلم رسیدیم و مستقیم به اداره تربیت بدنی آن شهر رفته و در آنجا اسکان یافتیم . برای رفع خستگی این چند روز و گشت و گذاری در بندر زیبای دیلم، زمان اقامتمان را دو روز گذاشتیم و به استراحت پرداختیم .
کم کم داشتیم به انتهای سفرمان نزدیک می شدیم و حسرت روزهای گذشته را می خوردیم که چقدرزودگذشت. روز بعد، مسیر 70 کیلومتری بندر گناوه را در پیش داشتیم که جاده هم صاف و کفی بود و ساعت 11:30 بود که به بندر گناوه رسیدیم .
هوای
گرم جنوب را هم در این چند روزی که در استان بوشهر بودیم، حس کردیم . طبق
برنامه ریزی قبلی که داشتیم، قرار شده بود مقصد بعدی ما دالکی باشد که به
همین منظور ساعت 7 بود که بندر گناوه را ترک وبه سمت دالکی حرکت کردیم. مسیری را که انتخاب کرده بودیم ازمیان نخلستانها عبور می کرد که واقعا زیبا بود .
حوالی
ظهر بود که بعد از پشت سر گذاشتن نخلستانها به شهر وحدتیه رسیدیم و به
اصرار یکی از اهالی آن شهر، ظهر را مهمان آنها بودیم و استراحتی را در
آنجا داشتیم و هوا هم چون گرم بود، قرار شد
بقیه مسیر تا دالکی را که 8 کیلومتر بود، بعد از ظهر رکاب بزنیم . ساعت 17
بود که وحدتیه را ترک کرده و بعدد از ثبت ساعت در پلیس راه دالکی، به
دالکی رسیدیم . شهری
که نامش را از رودخانه دالکی گرفته اند و مهمترین محصولش خرما است . از
مردم جویای تربیت بدنی شدیم که به علت نبودن خوابگاه در آنجا ما را به
بسیج منطقه دعوت کردند و شب را در آنجا اقامت کردیم . ادامه دارد....
کم کم سفرمون هم به
آخر رسید و این مطلب که مینویسم آخرین بخش از گزارش سفرمون میباشد
امیدوارم مطالبی که در این چند قسمت نوشتم مفید بوده باشد، در آینده نزدیک
هم سفری به کویر مرکزی ایران خواهم داشت که بعداً از آن صحبت می کنم.
....تنها دو روز از
سفرمان باقی مانده بود و افرادی که در بسیج مهمان آنها بودیم از سختی راهی
که در پیش داشتیم می گفتند، از گردنه های زیاد و تونل های طولانی . ساعت 7
بود که از دالکی حرکت کردیم . ابتدای مسیر با شیب به بالا شروع می شد،
گردنه ها را با دنده سبک بالا می رفتیم و به آنچنان سختی که شنیده بودیم،
نبود . با سرعت کم مسیر را در پیش گرفته بودیم و بالا می رفتیم، تنها چیزی
که در این مسیر ما را آزار می داد، پشه هایی بود که مزاحم ما بودند و می
بایست با دست آنها را دور کنیم . حدود 3 ساعتی شد که این گردنه ها را پشت
سر گذاشتیم و کم کم داشت گرمی هوا هم بیشتر می شد به همین منظور اتراقی
چند ساعته در مسجد روستای کمارج کردیم تا از گرمی هوا کاسته شود و بعد از
ظهر ساعت 5 بود که مسیر شیب به بالا را در پیش گرفتیم . فواصل شهرها و
روستاها در این مسیر نزدیک بود و در دو طرف جاده، مزارع و باغات مرکبات،
وجود داشت . به سه راهی قائمیه که رسیدیم ثبت ساعت کردیم و مسیر شیراز را
در پیش گرفتیم . آن شب را در دبیرستان بخش نودان سپری کردیم .تا شیراز،
حدود 120 کیلومتری باقی مانده بود . دراین مسیرمیبایست از تنگ بوالحیات هم
می گذشتیم که منطقه ای زیبا بود، گردنه ای با شیب ملایم در مسیری به طول
حدود 25 کیلومتر که آنرا دوساعت و نیمه، پشت سر گذاشتیم و در راهدارخانه
تنگ بوالحیات چند دقیقه ای را استراحت کردیم . بعد از استراحت مسیر دشت
ارژن رادر پیش گرفتیم، منطقه ای با صفا زیبا که ناهار را در آنجا صرف
کردیم. هوا ابری بود که مسیر شیرازرا در پیش گرفتیم
و بعد از عبور از خانه زنیان که تا شیراز حدود 40 کیلومتری باقیمانده بود،
بارش باران را داشتیم که خوشبختانه وسایلمان داخل نایلون بود و آبی در
آنها نفوذ نکرد . مسیر باقی مانده تا شیراز شیب به پایین بود و ساعت 4 بود
که به شیراز رسیدیم و در پلیس راه شیراز، ثبت ساعت کردیم . اینجا بود که
به مقصد نهایی سفرمان رسیدیم . در آن شهر به دنبال خوابگاه ورزشکاران
گشتیم که در وهله اول ما را به استادیوم تختی، راهنمایی کردند ولی بعلت نا
مناسب بودن خوابگاه آنجا، به استادیوم 22 بهمن رفتیم و در خوابگاه آن
استادیوم اسکان یافتیم .
طبق برنامه ریزی قبلی، دو روزی را استراحت
داشتیم و به گشت و گذار در شیراز و بازدید از مناطق دیدنی آن شهر پرداختیم
از جمله تخت جمشید، حافظیه و... که بسیار خوش گذشت . در
این دو روز همچنین به جمع وجور کردن وسایل و تقسیم آنها پرداختیم . عکسهای
سفرمان را مرور کردیم، خاطراتی نوشتیم و خلاصه اینکه سفرمان را به خوبی و
خوشی به اتمام رساندیم و خدا را شکر هیچ مشکلی در طول سفر برایمان پیش
نیامد و به اهدافی که به دنبال بودیم رسیدیم .
در پایان جا دارد
از تمام کسانی که در این سفر ما را یاری کردند، از ادارات تربیت بدنی کل
استان یزد،شهرستان اردکان و نیز ادارات طول مسیر که همکاریهای صمیمانه را
با ما داشتند و همچنین از مدیریت تربیت بدنی دانشگاه فردوسی مشهد،که کمال
همکاری را با ما داشته اند تشکری داشته باشیم.
محسن سنایی و علی اصغر جهانگیر